دست ها ... و دست ها
به دست هاي او نگاه مي كنم
كه مي توند از زمين
هزار ريشه ي گياه هرزه را بر آورد
و ميتوند از فضا
هزار ها ستاره را به زير پر درآورد
به دست ها ي خود نگاه مي كنم
كه از سپيده تا غروب
هزار كاغذ سپيد را سياه مي كند
هزار لحظه ي عزيز را تباه مي كند
مرا فريب مي دهد
تو را فريب ميدهد
گناه مي كند!
چرا سپيد را سياه مي كند؟
چرا گناه مي كند!
آن روز شاعرم
گفتم براي اين كه بماند حديث من
آن به كه نغمه ها ز غم عشق سر كنم
غير از سرود عشق نخوانم به روزگار
وز درد عشق سوز و سخن بيشتر كنم
چنگم بجز نواي محبت نمي نواخت
طبعم بغير عشق سرودي نمي سرود
بسيار آفرين كه شنيدم ز هر كنار
بسيار كس كه نغمه ي گرم مرا ستود.
آتش زدم ز سوز سخن اهل حال را
اما زبان مدعيان خار راه بود
ديدند يك شبه ره صد ساله مي روم
در چشم تنگشان هنر من گناه بود
كندند در خيال بناي گذشتگان!
در پيش خود ستاره ي هفت آسمان شدند!
فانوس شعرشان نفسي بر كشيد و مرد!
پنداشتند روشني جاودان شدند.
اي گلشن خزان زده جاي نشاط نيست
شاعر به شهر بي هنران بار خاطر است.
اينجا كسي كه مدح نگفت و ثنا نخواند
سعدي اگر شود نتوان گفت شاعر است!
گيرم هزار نغمه سرايم ز چنگ دل
گيرم هزار پرده بر آرم ز تار جان
آن روز شاعرم كه بگويم مديح اين
آن روز شاعرم كه بخونم ثناي آن!

بهت
مي گذرم از ميان رهگذران مات
مينگرم در نگاه رهگذران كور
اين همه اندوه در وجودم و من لال
اين همه غوغاست در كنارم و من دور !
ديگر در قلب من نه عشق نه احساس
ديگر در جان من نه شور نه فرياد
دشتم اما در او نه ناله ي مجنون!
كوهم اما در او نه تيشه ي فرهاد !
هيچ نه انگيزه اي كه هيچم پوچم!
هيچ نه انگيزه اي كه سنگم چوبم!
همسفر قصه هاي تلخ غريبم
رهگذر كوچه هاي تنگ غروبم
آن همه خورسيد ها كه در من مي سوخت
چشمه ي اندوه شد ز چشم ترم ريخت!
كاخ اميدي كه برده بودم تا ماه
آه كه آوار غم شد و بر سرم زيخت !
زورقم سر گشته ام كه در دل امواج
هيچ نبيند نه ناخدا نه خدا را
موج ملالم كه در سكوت و سياهي
مي كشم اين جان از اميد جدا را
ميگذرم از ميان رهگذران مات
ميشمرم ميله هاي پنجره ها را
مي نگرم در نگاه رهگذران كور
مي شنوم قيل و قال زنجره ها را

نرو دستم به دامانت نگو ديگر نمي يايي که مي ميرم غريبانه امان از درد تنهايي حضور التماسم را ببين درخيس چشمانم بمان با من تنها در اين احساس رويايي صداي پاي دلتنگي هراس لحظه هاي من تويي آرام چشمانم تويي بس تماشايي کويرخشک وتب ديده پرازروياي بارانم بزن اين غم ،غم باران تو که اعجاز دريايي بهارمن بمان بامن خزان را سخت ميترسم بمان با من که ميپوسم در اين زندان تنهايم

باران نمیشم تا بگی با چه منتی خود را به شیشه میکوبد،ابر میشم تا از نگرانی یک روز بارانی هر روز از پنجره به من نگاه کنی

نه از خاکم نه از بادم نه دربندم نه آزادمنه آن ليلاترين مجنون نه شيرينم نه فرهادم فقط مثل تو غمگينم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبي تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بي رنگم بدون تو چه بي تابم